|
کاش احساس نیاز به دیدنت ، چون وجودت از وجودم دور بود
|
||
|
راهے است میان ما نه تو مے آیے نه من مےتوانمـ برومـ این جاده براے نرسیدن بود...
از او بپرسید که چه میکند با دل ما
جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠ من هر روز تلاش میکنم در خاطرم بمانی و تو هر روز تلاش میکنی فراموشم کنی چه بلاتکلیفند خاطراتمان
به هر تار جانم صد آواز است
این بار تو بگو که دوستت دارم نترس آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
تمام شد
از عظمت مهربانیت در حیرتم
چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩ سینمو به نفس نفس داد،
فقط از دلم شناختم که خودش بود،
فرصت گفتنی ها چه آسون رفت ..... فرصت گفتنی ها چه آسون رفت .....
مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... نمی دانم مرا ایا گناهی هست...؟؟؟؟؟؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟ مرا اینگونه باور کن... |
||