کاش احساس نیاز به دیدنت ، چون وجودت از وجودم دور بود

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری چه بی تابانه یک لحظه دیدنت رو طلب میکنم روزها و شبهایست گونه های خیس از چشمانم نجوای نوازش انگشتانت رو طلب میکنه. قراردلم !تجربه بیهوده ای است نفس گرفتن از بوی پیراهنت

خمار آلوده یوسف به پیراهن نمی سازد

ز پیش چشم من بردار این مینای خالی را

 برای تنهایی های دلم جا مانده است اما چه سود که هیچ چیز، هیچ گاه هیچ کس جایش را پر نخواهد ساخت. این جا تا ابد خالی است خودت بگو کی خلوت لحظاتو پر کرده که حتی نیم نگاهی به دل من نمیندازی، نازنین دلبرم من از پژواک سکوت کر شده ام زبان اشاره هم نمیدانم تنها معنای نگاه تو را می دانم، دستانم سرد است گرمای دستان تو رو طلب میکنم ، بیا .. نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم بیا

قشنگ مهربونم اگر سختته اذیتت نمیکنم تو ایننقدر خوبی که یادم دادی دستای سردمو بدون گرمای دستت چه جوری گرم کنم ، پاره ی تنم دستم رو می ذارم روی قلبم آخه قلبم خیلی گرمه اینقدر که داره   می سوزه اینجوری دستم گرم که کمه آتیش میگره ولی این آتیش اگه از تو یادگاره غمی نیست من به همین یادگاری دلخوشم

داره کم کم منم به این نتجه می رسم که راست گفته اند که همیشه غمگین ترین و رنج آور ترین لحظات زندگی توسط همون کسی ساخته می شوه که شیرین ترین و به یادموندنی ترین لحظات رو برای آدم ساخته

  

لبخند میزنی و دستی تکان نمی دهی کاش این قاب ،  قاب پنجره بود .

می نویسم تا بدونی وقتی که اومدی پاییز بود اما با آمدنت پاییز رو بهاری کردی و زمستان رو گریزان وبا رفتنت بهارو از هر زمستونی برام سردتر استخوان سوز تر کردی دیدی با من چه کردی فصل های زندگیم رو بهم ریختی چه جای گله تو زندگیم بودی حالا بی تو بذار دنیا بهم بریزه من راضیم

تو رفته ای و من اکنون به این امید دم می زنم که با هر « نفس» ، « گامی » به تو نزدیکتر میشوم و....این زندگی من است .

                                                                          مامان

در پست قبلی بهتون گفتم بهم ثابت شده هیچ چیزی توی این دنیا بی دلیل در این دنیا آفریده نشده هر چیزی حتی خطای دیدما رسالتی برای خودش داره

همه چی نشونه است توی این دنیا تا ما رو به جایی ، روزی ، روزگاری ، حال و احوالی ، پست و مقامی ، شادی و یا غمی برسونه عمیق نگاه کنیم من این نشونه ها رو دیدم ولی چشمامم رو بهش بستم ولی دردی که به دلم ریخت برای همیشه چشمامو باز کرد

یک هفته است با دو تا وبلاگ آشنا شدم ، که من اونها رو هم نشونه می دونم حالا چی بوده رسالتشون برای من دارم کم کم می فهمم.

http://www.arianbagheri.blogfa.com/  آرین عزیز

http://www.shayanvamaman.blogfa.com/   شایان عزیز

دو تا عزیزی که ناباورانه پدر و مادرشون رو در غم از دست دادنشون رها کردن و رفتن . من با خوندن این دو تا وبلاگ غمی رو که یکسال منو افسردگی و انزوا کشونده بود فراموش کردم ، یادم اومد خدا هرچیزی رو توی این دنیا وسیله ای برای حیات وممات و شادی و غم .... هر چیزی دیگه ای کرده با یه بهانه ساده و غیر قابل باور عزیز روی میگیره توی یک تصادف شدید کسی رو که امن ترین جای خودرو بوده را میبره و با معجزه ای پدر و مادر و برادر دوساله رو نجات می ده

به این دوتا وبلاگ سر بزنید خیلی چیزها یاد میگیرید.

این پست تقدیم دل بی قراره مامان بابای آرین عزیز و شایان عزیز

 

+ ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ نويسنده نظرات ()