کاش احساس نیاز به دیدنت ، چون وجودت از وجودم دور بود

ای آدما زندگی شاید همینه

شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸

تو محال ترین اتفاق زندگی ام بودی ، و انچنان نگاه نافذت بر دلم نشست که برای پذیرایی از نگاهت باور محال بودنت را تغییر دادم .

دل به دلت دادم ، 

 تمام هستی ام رو در دستانم نهادم ودستت رو به گرمی فشردم . و سپردم همه زندگی خود را به دستان تو و آن زمان بود که گفتی ،

چشمان روشنت جادوی دستانم شده ،

 

اما حالا

.

.

.

نازنینم ،

تو بگو جادوی کدام نگاه ، کدام واژه تو را از من گرفت ؟

شوق چه آینده ای تو را تسخیر کرد ؟

طلسم کدام نگاه شدی  ؟ که هر چه تلاش میکنم ، این نسخه باطل نمی شود .

باور نکردی دوستت دارم ،

من هم باور نکردم دوستم نداری

خیال کاذبی است رسیدن باورهای ما بهم

Silent Wax Butterflys

من این را هم باور نمیکنم

+ ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ نويسنده نظرات ()