کاش احساس نیاز به دیدنت ، چون وجودت از وجودم دور بود

حرف بزن

دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸

رهگذران ، به سخنان من گوش کنید ،

 من پیش از این بارها گفته ام که التماس شکوه زندگی را فرو می ریزد اما من

من تو را التماس کردم ، بی انکه قصه ای خوانده باشی از سکوت ، من تو را تنفس کردم ، حتی در سکوت و بی سکوت ،

من تو را التماس کردم

 

حرف بزن برای منی که تشنه شنیدنم دیر نیست

مرا تصدیق کنی یا انکار، مرا سرآغاز بپنداری یا پایان ، من در پایان پایان ها فرو نمی روم.

مرا بشنوی یا نه ، مرا جستجو کنی یا نکنی من مرد خداحافظی همیشگی نیستم .

خودت گفتی ما در روزگاری  هستیم که  بسیاری از چیزها را می توان دید و باور نکرد و بسیاری چیزها را ندیده باور کرد. تو بودی که گفتی هیچ پایانی براستی پایان نیست در هر سر انجام مفهوم یک آغاز نهفته است .

چه کسی می تواند بگوید تمام شد و دروغ نگفته باشد.

باورم کن

من هیچگاه نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم

من فقط میخواستم با دوست داشتن زندگی کنم ،ساده و کودکانه

من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم ، آن لحظه هایی که تو را به نام می نامیدم.

 

برگرفته از یادداشتهای نادر ابراهیمی

 


+ ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ نويسنده نظرات ()

گفت میخوام همراهت باشم ،

گفتم : من همراه خوبی نیستم

گفت : قضاوت این موضوع رو بذار به عهده من ولی قبول کن که همراهت بشم

گفتم : همراهی با من شاید تو رو برسونه به ناکجا آباد

گفت : تو قبول کن همراهت باشم قول می دم پا به پات تا هر جا که رفتی بیام

تو همراهم شدی یادته توی مسیر از رویاهات برام میگفتی که : << دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی >>

تو همراه من شده بودی و از رویاهایی برام حرف می زدی که من اصلا توش حضوری نداشتم ، تو از روشنی چشمانی میگفتی که رنگ چشمان من نبود، تو از آرزوهای شیرینی میگفتی که ...

آرزو کردم بهش برسی هرچند من کنارت نباشم  

فقط نفهمیدم قدمهای من خیلی کند بود یا تو خیلی تند رفتی و توی مسیر تقدیر تونستی همراههای بهتر از من پیدا کنی

و تو رفتی

 

+ ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ نويسنده نظرات ()