کاش احساس نیاز به دیدنت ، چون وجودت از وجودم دور بود

می روم اما......

شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٩

اتاق ام را تنها می گذارم

با تمام ِ خاطره ها ی اش

اما

پنجره اش را با خود می برم

تا آوازها ی ام رابه کوچه ای تازه بریزد

خانه اممثل همیشهکوچک است، شیروانی دارد ودودکش

 فقط مداد زردم گم شده!

 چراغ ، همیشه خاموش است.............

+ ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ نويسنده نظرات ()