کاش احساس نیاز به دیدنت ، چون وجودت از وجودم دور بود

اینم نذر یه لحظه ی چشمات

شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩

من این پایین نشستم سرد و بی روح

تو داری می رسی به  قله کوه

داری هر لحظه از من دور میشی

ازم دل می کنی مجبور میشی

تا مه راهو نپوشونده نگام کن

اگه رو قله سردت شد صدام کن

یه رنگ مرده از رنگین کمونم

من این پایین نمی تونم بمونم

منم اونکه تو رو داده به مهتاب

کسی که روتو می پوشونه تو خواب

کسی که واسه آغوش تو کم نیست

می خوام یادم بره دست خودم نیست

تا مه راهو نپوشونده نگام کن

 

+ ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ نويسنده نظرات ()