کاش احساس نیاز به دیدنت ، چون وجودت از وجودم دور بود

از تو که میگویم آرام میشوم

چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧

ماه من پرده از آن چهره ی زیبا بر دار ، ‌تا فلک لاف نیاید که چه ماهی دارد

 

تو که در سفر دقائق پر مخاطره زندگیم خالق جمیع خاطره هایم بوده ای.چرا دیگر نگاهی به نگاه منتظرم نمیکنی  ،  دیرگاهی است چشم به قدرت معجزه دوخته ام همچون کودکی که به شوق رسیدن به شیرین ترین خواسته اش شمارش معکوس را بلند بلند  میخواند تا روز میلادش . . .

و من به امید روز تولد حضورت در مقابل چشمانم چشم برهم نمی گذارم مبادا بیایی و من لحظه ای درنگ کرده باشم مبادا تقدیر چنین باشد که من باشم و دلهره ای همیشگی من باشم و انتظاری بی پایان من باشم روزهای بدون سلام بدون کلام بدون حتی یک نیم نگاه مبادا. . . 

 نه باور ندارم گذر روزهای زندگی  بی تو  را  باور ندارم بگو محال است بگو روزی می رسد که دوباره دستت تپش قلب مرا لمس کند. به وسعت تنهایی دلم برای دیدار یک لحظه نگاهت دلتنگم

ماه من ، من خسته ام ، خسته از انتظار خسته از میزبانی لبخند بر روی لبهای لزرانم از بیم نگاههای پز از سوال مردم .کاش می شد می توانستم خود را پشت نقاب خسته و پیر دلم که هدیه روزگار به من است پنهان کنم اما چه کنم به اندازه عشق برزگت برزگ شدم قد کشیدم اوج گرفتم می بینی ؟ یادمه همیشه  میگفتی عشق و عاشقی آدم رو کوچیک میکنه به ذلت میکشونه وای ی ی ی ی ی ی ی ی  پس تو چی بودی که من اینهمه اوج گرفتم من آغاز شدم بزرگ شدم از زمانی که نگاهت مرا خواند .

عزیز دور از من مبادا گمان کنی با این واژه ها قصد شکایت دارم نه من فقط دلم برای لحظه هایی میسوزد که بی تو در عین بیگناهی دارن به فنا می رسن ومن قاتل همه آنها هستم مبادا گمان کنی دلتنگی امانم را بریده و برای رسیدن به حاجت این دل ناقابل می خواهم خاطر عزیزت را آزرده سازم به قداست عشقت قسم اگر از این عشق بسوزم سربلند و آرام ققنوس وار  به بهانه رساندن خاکستر کالبد بی جان به معبد آفتابت خود را می یابم ودر حالیکه  بالهایم را  گشوده ام و سفیر کشان فریاد میزنم آری دگر باره آغاز خواهم شد..... ادامه خواهم داد... زنده خواهم شد.... پرواز خواهم کرد...  عاشق خواهم شد..... زندگی را زندگی خواهم کرد

+ ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ نويسنده نظرات ()