کاش احساس نیاز به دیدنت ، چون وجودت از وجودم دور بود

ببین ماه منی خبر نداری

دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧

 
 

 

 

 آن مرد در باران آمد .

آن مرد با اسب در باران آمد .

 

باران که اومد حالا نوبت تو بود که با اسب بیایی...

 

هوا تاریک بود و بارانی و من به امید رسیدن تو شمع بدست سر راهت نشستم تا راه رو گم نکنی ولی.....

 

 

بی تو دیگر نه صدای باران تسکنیم داد نه شمارش ستاره ها

ولی نه !!! ...

شاید حساب کتاب من اشتباه بود؟ شاید تو در باران نمی آیی !

شاید از آمدن توست که  باران سنگفرش خاک گرفته حیاط خونه رو آبیاری میکنه .

شاید برای دیدن حسن جمال توست که  تعداد ستاره های آسمون به صدتا می رسه

 

بارون قشنگم ممنون که اومدی و  دلم را به هوای یاد اون هوایی کردی

+ ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ نويسنده نظرات ()