کاش احساس نیاز به دیدنت ، چون وجودت از وجودم دور بود

گفت میخوام همراهت باشم ،

گفتم : من همراه خوبی نیستم

گفت : قضاوت این موضوع رو بذار به عهده من ولی قبول کن که همراهت بشم

گفتم : همراهی با من شاید تو رو برسونه به ناکجا آباد

گفت : تو قبول کن همراهت باشم قول می دم پا به پات تا هر جا که رفتی بیام

تو همراهم شدی یادته توی مسیر از رویاهات برام میگفتی که : << دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی >>

تو همراه من شده بودی و از رویاهایی برام حرف می زدی که من اصلا توش حضوری نداشتم ، تو از روشنی چشمانی میگفتی که رنگ چشمان من نبود، تو از آرزوهای شیرینی میگفتی که ...

آرزو کردم بهش برسی هرچند من کنارت نباشم  

فقط نفهمیدم قدمهای من خیلی کند بود یا تو خیلی تند رفتی و توی مسیر تقدیر تونستی همراههای بهتر از من پیدا کنی

و تو رفتی

 

+ ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ نويسنده نظرات ()