کاش احساس نیاز به دیدنت ، چون وجودت از وجودم دور بود

حرف بزن

دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸

رهگذران ، به سخنان من گوش کنید ،

 من پیش از این بارها گفته ام که التماس شکوه زندگی را فرو می ریزد اما من

من تو را التماس کردم ، بی انکه قصه ای خوانده باشی از سکوت ، من تو را تنفس کردم ، حتی در سکوت و بی سکوت ،

من تو را التماس کردم

 

حرف بزن برای منی که تشنه شنیدنم دیر نیست

مرا تصدیق کنی یا انکار، مرا سرآغاز بپنداری یا پایان ، من در پایان پایان ها فرو نمی روم.

مرا بشنوی یا نه ، مرا جستجو کنی یا نکنی من مرد خداحافظی همیشگی نیستم .

خودت گفتی ما در روزگاری  هستیم که  بسیاری از چیزها را می توان دید و باور نکرد و بسیاری چیزها را ندیده باور کرد. تو بودی که گفتی هیچ پایانی براستی پایان نیست در هر سر انجام مفهوم یک آغاز نهفته است .

چه کسی می تواند بگوید تمام شد و دروغ نگفته باشد.

باورم کن

من هیچگاه نخواستم از عشق افسانه ای بیافرینم

من فقط میخواستم با دوست داشتن زندگی کنم ،ساده و کودکانه

من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم ، آن لحظه هایی که تو را به نام می نامیدم.

 

برگرفته از یادداشتهای نادر ابراهیمی

 


+ ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ نويسنده نظرات ()