باران که می بارد تو در راهی

 

از لحظه های تشنه دیدار

                         تا روزهای با تو بارانی

                                             غم می کُشد ما را تو می بینی

                                                                              دل می کِشد ما را تو میدانی

باران تو کجایی ؟ بیا که رنگین کمانم برای دلبری حضور تو را بهانه میکند .

 

/ 7 نظر / 3 بازدید
نگاه 2

همه دلباخته بودیم و هراسان ، که غمت همه را پشت سر انداخت ، مرا تنها برد

احسان

سلام . از اینکه به وبلاگ من سر زدی ممنونم . تو مطالب جالبی رو توی وبلاگت می نویسی حتی اگر اونها از ذهن تو هم نبوده باشن اما انتخابهات به عنوان یک انتخاب صحیح برای این وبلاگنویسی خیلی خوب و به جاست . باز هم به وبلاگت سر می زنم . موفق باشی . بر عکس من .

احمد

when the rain is raining you are in the way since the visiting moments to the rainy days companion whith you sad wolud kill us, you are whaching heart puus us, you know where are you rain? come, because my rain bow pretex you for her coquetry

احمد

سلام نوشته هاتو مرور كردم. تو همشون ابراز محبت، نياز، و علاقه به يك معشوق ديده مي شه اما معلوم نيست اون كيه. ظاهراً علاقه مندي كه هر كس معشوق يا مخاطب اين نوشته ها رو خودش تعبير كنه. شايد هم معتقدي كه اون چيزي كه مهمه خود عشقه نه معشوق. از نوشته هات مي شه احساس تو رو به خوبي فهميد اما نمي شه احساس يا جواب مخاطب نسبت به تو رو از توش پيدا كرد. اگه اون هم اينقدر شيفته باشه و اين احساس دو طرفه باشه مي شه يك ارتباط ايده آل. البته اگه احساس اون به تو باشه نه به كس ديگه. گرچه نوشته هات نشون مي ده كه اينقدر اونو دوست داري كه حتي اگه به كس ديگه اي علاقه داشته باشه از احساس تو نسبت به اون كم نميشه.

احمد

مي دوني نوشته هات فقط در حيطه بيان و ابراز احساس تو محدود مانده است. آيا مي توني از اين محدوديت بياي بيرون. آخه افراد عاشق در يه چيز مشتركن و اون هم همين احساساتيه كه تو مي نويسي. اما در خيلي چيزهاي ديگه تفاوت دارن. نمي خواي به تفاوتها هم بپردازي؟ نمي خواي چيزهائي بنويسي كه در شرايط مختلف و براي مراحل مختلفي از عشاق اختصاصي تر باشه؟

نگاه

اون احساس وحسی رو که شما توی نوشته های من دیدی از درون من هست و در واقع تمام این احساسات نوعی تداعی خاطره هست خاطره ای نه چندان دور ولی شیرین که در حد همین شیفتگی حس زیبای عاشقی باقی موند . اصلا نیازی ندارم اون کسی که من براش می نویسم به من فکر بکنه دوسم داشته باشه شاید اونطوری که اون برای من عزیزه من نباشم شاید من نتونسته باشم این جایگاه رو توی دلش باز کنم همانطور که دیدی توی یکی از پست هام هم گفتم من باخودم حرف می زنم که با او حرف زده باشم قرار نیست اون حرف بزنه من تنها حرف می زنم و اون چون شنونده ای آرام با آرامش زیبا و همیشگی اش به حرفهای من گوش می دهدو ازش ممنونم که این فرصت این حس این روزهای شیرین و خاطرات دلچسب رو برای من به یادگار گذاشت هرچند ظاهرا من نتونستم همچین کاری براش بکنم

سید عرفان

سلام وقتی به وبلاگت می‌آیم عجیب هوس شعر خواندن به سرم می‌زند و دوست دارم هر چه شعر از حفظ هستم همه را با خودم دوباره زمزمه کنم آهنگ زیبا و نوشته‌های زیبا فضای مسحور کننده‌ای ایجاد می‌کند گنه از جانب ما نیست اگر مجنونیم گردش چشم تو نگذاشت که عاقل باشیم...